تبليغاتX
عشق در همین نزدیکیست

عشق در همین نزدیکیست

عشق ابدیست و اگر نباشد عشق نیست


داستان درباره ی کوهنوردی است که میخواست بلندترین قله را فتح کند.بلاخره پس از سالها آماده سازی خود ماجراجویش را آغاز کرد اما از آنجا که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک تاریک شد...

سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود.همه جا تاریک بود ما ه و ستاره پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیزی نمیدید....

در حال بالا رفتن بود و فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد....

در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی میدید و به طرز وحشتناکی حس میکرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو میبرد....همچنان در حال سقوط بود...

ودر آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آورند.....ناگهان....درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود میدید..حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را بشدت میکشد.....

میان آسمان و زمین آویزان بود..فقط طناب بود که اورا نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند........

                                                        خدایا کمکم کن.......

-ناگهان صدایی از دل آسمان ندا داد:از من چه میخواهی؟

-خدایا نجاتم بده..

-آیا یقین داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟

-بله باور دارم

-پس طنابی که به کمرت بسته شده قطع کن......

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.....

فردای آن روز گروه نجات گذارش داد که جسد یخ زده ی کوهنوردی پیدا شده....

در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بوده و فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین.....

و شما چطور؟

               چقدر طنابتان را محکم چسبیدید؟

                                               آیا میتوانید رهایش کنید؟

در بارهی تدبیر خداوند هیچگاه شک نکنید......

هیچگاه نگویید او مرا فراموش یا رها کرده است.....

هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست...

و به یاد داشته باشید که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد......

هر کس مرا بجوید مرا خواهد یافت و هر که مرا بیابد مرا خواهد شناخت...

        و هر که مرا بشناسد دوستم خواهد داشت و هر که   دوستم بدارد عاشقم خواهد شد...

        و هر کس عاشقم شود عاشقش خواهم شد و هر که عاشقش شوم خواهم کشت و هر که را بکشم خونبهایش بر گردن من است.....

و هر که خون بهایش بر گردنم باشد من خود خون بهایش هست....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 1:12 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:14 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.

     در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."

     در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.

     در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"

     گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."

     از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.

 

     «تقديم به کسي که هيچ وقت شانه هاي قدرتمند و مهربونش رو که بهترين تکيه گاه برايم بوده از من دريغ نکرده، حتي در مواقعي که خودش احتياج به شانه هايي براي رسيدن به آرامش داشته.»

 

«عزيزترينم ... تا ابد دوستت دارم»

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:53 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


چگونه با پيکان قراضه مخ بزنيم...
 
فرض کنيد داريد توي خيابون رانندگي ميکنيد.يه دفعه چشمتون ميفته
 
  به يه ماشين خوشگل پرايد(البته همتون ميدونيد که پرايد 2 زار نمي
 
ارزه اما چون معمولاً بهترين وسيله انتقال هلو هاي سطح شهر مي
 
باشد بنا براين ما بش ميگيم ماشين خوشگل) خوب حالا يه کم اون
 
قوه تخيل رو بيشتر به کار بندازيد و فکر کنيد که توي اون ماشين دو
 
تا هلوي رسيده وآبدار نشستند و دارن غش غش مي گن و مي خندن!
 
اگه يه کم ديگه هم فکر کنيد مي فهميد که در اون لحظه شما آرزو
 
مکنيد که کاشکي يکي از اين هلو ها بغل شما باشه.باز هم فرض
 
ميکنيم شما پشت فرمان يک پيکان سبز رنگ مدل 45 هستيد به آينه
 
اش هم يک عدد CD آويزونه و پشت شيشه عقب هم نوشتند "لطفاً
 
مرا بشوييد" خوب عکس العمل شما چيه در اون حالت؟ مسلمه ديگه
 
به طرز عجيبي به شانس خودتون لعنت مي فرستيد، اما خوب نگران
 
نباشيد من راهي بتون ياد ميدم که حتي با يه پيکان قراضه هم بتونين
 
مخ جيگرترين دختراي تهران و يا ايران رو بزنيد.
 
 
در مرحله اول چند تا نکته رو به خاطر بسپاريد
 
 
1-اولاً هر جا که ديديد تعدادي دختر دارن از خنده غش و ضعف ميرن
 
بدونيد که کارشون فقط براي تظاهر و جلب توجهه چون: بر عکس ما
 
پسرا هيچ دختري نيست که براي يه دختر ديگه اونقد جذاب و شيرين
 
سخن باشه که طرفشو به غش و ضعف بندازه .در ضمن ما پسرا چون
 
خيلي شورشو در اورديم ديگه حتي بابا ننه هم رو هم مسخره ميکنيم
 
و مي خنديم اما دخترا اين جوري نيستن و هيچ وقت هيچ دختري
 
نتونسته يه دختر ديگه رو از ته دل بخندونه! آخرين دختري که
 
تونست يه دختر ديگه رو بخندونه وقتي بود که پدربزرگ پدر جد من
 
رفت واسه زنش هوو اورد و چون اين دو تا خيلي از هم بدشون
 
ميومد وقتي که يکيشون مرد اون يکي از ته دل خنديد! پس نتيجه
 
ميگيريم که خنده دخترا يعني اينکه خواهش ميکنم استدعا دارم يکي
 
بياد مخ من رو بکوبه باش آبگوشت درست کنه!
 
2-وقتي که توي يه ماشين تنها دو تا دختر بودند مطمئن باشيد
 
يکيشون پشت فرمونه چون اگر نباشه خوب ماشين راه نميفته ديگه IQ !
خوب دخترا راننده هاي خوبي نيستند و موقع رانندگي 80 درصد
 
حواسشون به رانندگيه که يه وقت اشتباه نکنن.(الان ميگيد پس 20
 
درصد بقيه کجاست؟ بايد عرض کنم که معمولاً دخترا فقط از 80
 
درصد حواسشون استفاده ميکنن و به عبارت ديگه همه حواسشون
 
رو هم که جمع کنن ميشه 80 درصد و اون 20 درصد باقي مونده رو
 
هم خدا بشون نداده تا بعداً راحت گول بخورن و عاشق شن و اين
 
طوري نسل بشر منقرض نشه! وگر نه خدا وکيلي اگه يه دختر 100
 
درصد حواسش جمع باشه اونوقت کي مياد زن من و تو و باباتو
 
عموتو ... شه؟!؟!؟!) خوب پس بايد حواستون رو متمرکز کنيد رو
 
اون يکي دختره و روي مخ اون کار کنيد که نتيجه بهتري بگيريد.
 
3-تا يه ماشين ديديد که توش دو تا دختر هستند سريع نريد کنارش و
 
بخوايد شماره بديد به دو دليل:الف:اين روش قديمي شده و در ضمن
 
اگه هم دختري بود که شماره بگيره چون ماشين شما پيکان مدل
 
جواديسمه پس از شما شماره نميگيرن! ب:ممکنه تصادف کنيد چون
 
در اون حالت ماشين هاي ديگه اي هم هستند که همزمان با شما اون
 
ماشين خوشگل رو ديدن و چون اونها هم به روش قديمي عمل ميکنن
 
پس سريع ميخوان خودشونو برسونن بهش و اولين کسي باشن که
 
شماره ميدن و از اونجايي که تجربه نشون داده وقتي يه پسر يه دختر
 
خوشگل ميبينه ديگه مخش از کار ميفته پس اگر شما هم در اون
 
زمان با ماشينتون اونجا باشيد پس احتمال تصادف زياده!
بنابراين و با توجه به دو مورد فوق نتيجه ميگيريم که وقتي يه
 
ماشين با دو تا جيگر زنده ديديد بايد سريعاً از محل دور شيد و فاصله
 
رو زياد کنيد
4- مهمترين اصل در زدن مخ يه دختر آرامشه.البته ميدونم که ضربان
 
قلب چه بخواي و چه نخواي ميره رو 1000 اما بايد جوري رفتار کنيد
 
که طرف نفهمه شما استرس داريد.حتي الامکان مي تونيد واسه اينکه
 
نشون بديد چقدر آرامش داريد در حال حرکت در ماشين رو باز کنيد و
 
بپريد بيرون و اين نشان دهنده اوج آرامش و ابله بودن شماس
 
۵- خيلي وقتها اتفاق ميفته که وقتي يه ماشين رو به عنوان سوژه در
 
نظر ميگيريد در همين حال يه ماشين ديگه هم پيدا ميشه و شما مي
 
مونيد که از اين دو تا ماشين کدومشون رو انتخاب کنيد.راستش اين
 
مشکليه که تا حالا خودمم راه حلي واسش پيدا نکردم ولي خوب شما
 
ميتونيد در اين مواقع خيالتون رو يه کم راحت کنيد از اين بابت که من
 
نويسنده هم سردرگم ميشم چه برسه به شما!
 
6- هيچ وقت وقتي که يه ماشين خوشگل ديديد سعي نکنيد که عمليات
 
محيرالعقول انجام بديد و چه ميدونم سرعتو زياد کنيد و لايي بکشيد
 
واينا... چون واقعاً لايي کشيدن يک پيکان سبز رنگ از بين چند تا
 
پژو و پرايد و ماکسيما صحنه چندان خوشايندي نيست و اولين فکري
 
که در اين حالت به ذهن بيننده خطور ميکنه اينه که احتمالاً راننده
 
پيکان از ده اومده!
 
۷-يه نکته خيلي خيلي مهم رو به خاطر بسپاريد و اون اينکه مطمئن
 
شيد که اون دو نفري که توي ماشين پرايد نشستند و يکي از يکي
 
خوشگل ترند مادر و فرزند نباشند .به هر حال امروزه با پيشرفت
 
علوم و فنون بعضي وقتا مادره از دختره جوون تر ميشه پس حتماً
 
حواستون جمع باشه!
 
۸- سعي کنيد وقتي يه ماشين خوشگل ديديد صداي ضبط ماشينو زياد
 
نکنيد که کل خيابون برگردن ماشين شما رو نگاه کنند چون ديگه
 
اينکه آدم آهنگ تکنو بذاره و صداشو زياد کنه واقعاً خز و خيل شده و
 
در ضمن اين جوري ممکنه دافيه هم بپره به هر حال اونا دخترن ديگه
 
مثل ما پسرا که نيستن، کارشون حساب و کتاب نداره...

 
خوب حالا که مراحل بالا رو با دقت بشون توجه کرديد ميرسيم به
 
مرحله اصلي يعني زدن مخ اون خانوم خوشگلا با توجه به اينکه اونا
 
پرايد يا 206 يا چه ميدونم يه ماشين درست و حسابي دارن و شما يه
 
پيکان سبز رنگ و يا فوق فوقش يه پيکان بنفش متاليک که روي
 
داشبوردش از اين سگا هست که کلشون تکون ميخوره!
 
به نظر شما اين کار شدنيه يا نه؟ اگر من بگم آره باور ميکنيد؟
 
درسته اين کار شدنيه اما خيلي سخته!
 
اصلا بابا جان ما توي زانتيا که ميشينيم به زحمت ميريم مخ يه دختره
 
رو که عقب وانت نشسته ميزنيم اونوقت تو با يه پيکان سبز رنگ
 
ميخواي مخ يه دختر جيگر بالا شهري رو بزني؟ برو بابا برو روتو کم
کن

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 14:16 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


امروز مانند همیشه زیباست مانند همیشه خورشید داشته است مانند همیشه همه چیز دارد اما اطمینان دارم مانند هر شب امشب ماه نخواهم داشت.......
یادگاری بر قلب من نوشتی ، اسمت را در برگ برگ زندگی من حکاکی کردی. اما حالا؟...
یادگاری هایت در نزد من به امانت خواهد ماند و در مقابل آنها تنها قطره اشکی به نماد رسید به تو خواهم داد....
اسمت را نمیتوانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم پس تمام صفحه های با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد تا شاید روزی در صفحه زندگی مرد دیگری قرار دهی.
احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد.پس تنها می توان آنرا در نهایت  به قتل رسانید.
شاید از امروز من یک قاتل سر گردان باشم.قاتلی که هیچ دادگاهی توان صادر کردن رای اعدام را برایم نداشته باشم.
نمی دانم شاید باید از خویش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! به دور دستها جایی که مطمئن باشم دیگر اثری از تو نخواهم یافت! اما احساس میکنم امکان پذیر نیست׼/b>
فریادم را از پس این جملات می شنوی؟ حتی آسمان هم از فریاد من گریست اما ابن بار دیگر گریه مکن!
در سراب زنگی تنها امید به چشمان تو داشته ام ، اما این بر در سراب زندگی مدفون خواهم شد.
راهنمای شبهای تاریک من-فریاد رس روزهای طوفانی من - ستاره آسمان به ستاره ام و رویای همیشگی خوابهای من
دیگر تنها با رویایت زندگی خواهم کرد............ ..
              خدانگهدار

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:14 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:4 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


البته طبیعی است که انسان تا وقتی سی ساله نشده، فکر می کند که عشق هرگز نمی میرد، اما بعد از اینکه یکی دوبار عشقش مرد، به این نتیجه می رسد که عشق اصلا به دنیا نمی آید. در همین راستا و با توجه به اینکه در هرجای دنیا عشق یک جوری اتفاق می افتد که در جای دیگر یک جور دیگری اتفاق می افتد، می خواهیم ببینیم در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟
آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.
فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند.
شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.
انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.
جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا* *
رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.
ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.


ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.
 
آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.
 
هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.
عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی تصادف کرد و کشته شد.
هلند: آنا و آنه ماری
توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.
ایران: کامی و پانته آ
کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد، پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: عشق هرگز نمی میرد، ولی ممکن است هیچ وقت هم به دنیا نیاید.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:49 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


دلواپس رفته ها نباش که از آنچه مانده هنوز مي شود کلبه اي

ساخت بي ديوار هر چند من و تو شايد تا هيچ کجاي بودنمان

 شب نشين شعر و نان شراب زده ي اين کلبه نباشيم اما خيال

دغدغه هاي گاه و بيگاهمان راحت که فردا سهم قصه هاي

 شيرين و غصه هاي تلخ ترانه ي ما تعبير دلشوره هاي بي دليل

 ديگران خواهد بود

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 19:41 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |



 



Design by : Night Skin