تبليغاتX
عشق در همین نزدیکیست

عشق در همین نزدیکیست

عشق ابدیست و اگر نباشد عشق نیست


۸۸/۲/۱۸   دیروز جمعه بود...

نمیدانم از چه بگویم...از شوق لحظه ی اولین دیدار یا از حس زیبایم هنگام نگاه کردن در نگاهت از چشمان زیبای تو بگویم که نگاه کردن در سیاهی اش هدیه ای بود برایم که سالها انتظارش را کشیده بودم ...از گرمای دستهایت در دستهایم و چه دلپذیر بود بوسه زدن بر دستهای مقدست بوسه بر دستان عشق در سکوت ... آغوش مهربانت که آشنای همیشگی رویاهایم بود....از خاطره ی اولین دیدارمان که تا ابد برایم جان خواهد داد تکرار با تو بودن...همیشه میگفتی محاله پیدا کردن کسی به مثال خودت آری حق با تو بود دیروز فهمیدم عشق یعنی چه.. من و تو ...  تنها یار بی کسیهایم این را بدان از دلم نخواهی رفت این را خدا هم میداند او که اشکهایم را به هنگام نوشتن این خاطره میبیند. بگذار از اکنون بگویم که نیستی و من به عکست خیره شدم به چشمهایت و آهسته یک قطره اشک از گوشه چشمانم پایین می آید.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:40 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

  اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
     در وادی گناه و جنونم كشانده بود
            رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
  با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
      رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
      رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
      
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
      عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
      از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
      بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
            رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
      در لابلای دامن شبرنگ زندگی
     

 رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
      فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
      من از دو چشم روشن و گريان گريختم
      از خنده های وحشی توفان گريختم
      از بستر وصال به آغوش سرد هجر
      آزرده از ملامت وجدان گريختم


      ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
      ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
     می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
      مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
      روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
      در دامن سكوت به تلخی گريستم


     نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
   ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 14:1 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


نه از آغاز چنین رسمی بود


و نه فرجام چنان خواهد شد


که کسی جز تو ، تو را دریابد .


       تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی ...


ظلمتی هست اگر


چشم از کوچه یاری بردار ،


و فراموش کن این کهنه خیال


نور فانوس رفیقی که تو را دریابد


دست یاری که بکوبد در را


پرده از پنجره ها بردارد


         قفل را بگشاید ...


کوله بارت بردار ،


دست تنهایی خود را تو بگیر ،


و از آئینه بپرس


منزل روشن خورشید کجاست ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:11 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شاید به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:26 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟

عشق من در آیینه ای است که هر روز در آن مینگری

چشمان تو قبله عشق من است من به آن مینگرم و زیر

سایه بان

ابروهایت به خواب میروم

خوابی عمیق به عمق اقیانوس

در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق

غنچه ترد لبانت را

چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم

  با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید

   دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:0 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


نمیدانم چه حسی است این عاشقی؟!

      وقتی راه میروم

                وقتی مینشینم

                    وقتی میخوابم دوستت دارم

وقتی صدایی می آید دوستت دارم وقتی سکوت هستدوستت  دارم

 

                       چه میکنی با من که چنین  راحت  

        همیشگی شده ای؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:35 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


                  دل من از تبار ديوارهای کاهگلی است

                  ساده می‏افتد

                          ساده ميشکند

                                      ساده ميميرد

                                       دل من اما تنها سخت می‏گريد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:47 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت

                           در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد

                           تنه ای بر در اين خانه ی تنها زد و رفت

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:43 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:13 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


این هم ترانه ای که بسیجیان عزیزلطف کردن برای روز

 خواهر آماده کردن: خواهرم در كوچه آرایش مكن از

جوانان سلب آسایش مكن گیسوان از روسری بیرون مریز

 بر مسیر دیدگان افسون مریز خواهرم دیگر تو كودك

نیستی فاش می گویم عروسك نیستی خواهرم ، این

 لباس تنگ چیست؟ پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟

 خواهرم اینقدر طنازی نكن! با امور شرع لجبازی نكن

لطف کردن برای روز خواهر آماده کردن: خواهرم در كوچه

 آرایش مكن از جوانان سلب آسایش مكن گیسوان از

روسری بیرون مریز بر مسیر دیدگان افسون مریز خواهرم

 دیگر تو كودك نیستی فاش می گویم عروسك نیستی

 خواهرم ، این لباس تنگ چیست؟ پوشش چسبان

 رنگارنگ چیست؟ خواهرم اینقدر طنازی نكن! با امور

 شرع لجبازی نكن

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:30 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


من !

آن كسم كه دستانم به سر انگشت شاخه ی هیچ

آرزویی نرسیده است من !

 در هیچ كجای قصه ی هیچ كس نیستم من !

 من گرفتار سنگینی سكوتی هستم كه گویا قبل از هر

فریادی لازم است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد.

 رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت.

 صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم

 می گوید: دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:19 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:29 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


از خدا خواستم

 

من از خدا خواستم،


نغمه هاي عشق مرا به گوشت


برساند تا   لبخند مرا


هرگز فراموش نكني و


ببيني كه سايه ام به


دنبالت است تا هرگز


نپنداري تنهايي.


ولي اكنون تو رفته اي ،


من هم خواهم رفت


فرق رفتن تو با من اين


است كه من شاهد رفتن تو هستم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:48 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


یاد گرفتم که :

 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه

خویش خوشبخت زندگی کند.

2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن

ندارد و روحم را تباه می کند .

 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او

تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم

ترجیح دهم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:41 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دل آرایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح چند شبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو وآینه این قدر یکی است

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده است

آن الفبا که همه ورد زبانم شده است

اینک از پشت دل آینه پیدا شده ایت

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی .

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:8 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا  نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند

گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند

یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش پيداست

مثل لحظات خــــــوش كودكی ام  پر ز عــطر نفس شب بـو هاست

يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است

توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است

يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد

آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد

يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند

گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:4 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:58 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

   وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

   گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق

 

    جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

 

    طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:0 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |


دست عشق از دامن دل دور باد مي‌توان آيا به دل

دستور داد؟

مي‌توان

 آيا به دريا حكم كرد كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

 موج را آيا توان

 فرمود: ايست!

 باد را فرمود: بايد ايستاد؟

 آنكه دستور زبان عشق را

 بي‌گزاره در نهاد ما نهاد خوب مي‌دانست تيغ تيز را در

 كف مستي نمي‌بايست داد

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:34 توسط ماهیه عاشق پرواز امین |



 



Design by : Night Skin